شعر هلال ماه از مازیار ارجمندیان

 ((هلال ماه ))

روزی که خورشید نای طلوع کردن نداشت

ماه چادر خود را به سر کشیده بود

در بین آسمان ، ماه بود و یک ستاره ای

یک ستاره

پرشراره

گاه می کرد بر ماه نظاره

ماه در دست داشت اسناد آسمان

این فدک یا آسمان یا کهکشان

طالبانی داشت از قوم بی حیا

رهبران قوم بی شرم و حیا

آن صحابه آن یاران بی وفا

وقت عبور از کوچه شر و بلا

دید ماه و ماه پاره را

با کنایه رو به سوی ماه کرد

لعن و نفرین بی حیا بر ماه کرد

ناگهان آن بت پرست، یک نعره زد

بر رخ ماه علی ، او حاله زد

ماه پشت آن حاله نهان شد بعد از این

گفت چنین مه پاره با قلبی غمین

مادرم را وحشیانه می زدند

بدتر اینکه ، بی بهانه می زدند

حال چند روزی است آسمان تاریک شده

آن هلال ماه چند روزی است باریک شده

حال قاتلان در میان کوچه ها

هر کدامی که بیند مرتضی

با طعنه گوید این سخن

هان ای مرتضی ، ابالحسن

ما شنیدیم همسرتو بستری است

غم به دل تو ره مده ، او رفتنی است

سالیان بعد ، از آن ماجرا

بود پهلوانی در خانه شیر خدا

پهلوانی یکه تاز و بی قرین

در رشادت همچو مولایم امیر المومنین

ناگهان آگه شد ازآن ماجرا

فهمید عباس ، داستان کوچه را

ناگهان برد دست بر قبضه شمشیر خود

گفت می کنم عالم را همه زنجیر خود

گفت زینب یا اخا، در گذر زین ماجرا

کن فراموش داستان کوچه را

گاه پیکارتو باشد کربلا

بگیر آنجا انتقام پهلو را

 

شاعر : مازیار ارجمندیان

/ 1 نظر / 25 بازدید
خواننده

سلام بسیار عالی بود برادر به یاد دوران نوجوانی ام در مسجد محمدیه و دکلمه و تک خوانی های حضرت عالی افتادم موفق و موید باشید التماس دعا